تبليغاتX
قصه های شبانه

قصه های شبانه

هلیا به روی سنگی در کنار چشمه نشسته بود و خیره به دور دستها در انتظار کهن معشوقش غرق بود آبی چشمانش ابری بودند و بی رنگ در فکرش هیچ چیز نمیگنجید راهی برایش نبود جزء جدایی از عشق ابدیش ، قلبش آرام در آتش عشق می سوخت به آخرین آغوشهای نئیریوسنگ می اندیشید چه گرم و دلنشین بود و اینکه شاید این آخرین آغوش باشد و به یاد آن روز که آتش عشق زبانه کشید از دو معشوق پیچشی ساخت که سر آغاز جاودانگی عشق شد و آه جان گرفت.

سایه ی سواری از دور پیدا شد موهایش در باد می درخشید و برق چشمانش؛ چون تاللو الماس به زیر نور بود همین طور که نزدیک می شد از سرعتش می کاست عشقش به روی تخته سنگی نشسته بود با دستپاچگی برخاست برایش دست تکان داد اما مثل همیشه نبود چهره اش غمی داشت از اسب پایین پرید به سوی بانویش شتافت ؛ هلیا تا به خود جنبید که از تخت سنگ پایین برود در آغوش گرمی بود گرمتر از وجود خودش آرام روی چمن های تازه در آمده نشستند. در آغوش نئییریوسنگ کمی بیشتر ماند نمی توانست از او جدا شود؛ اشک ها جاری شدند، چشم بست، حلقه دستانش به دور کمر معشوقش را جمع تر کرد ؛ یارای سخن گفتن نداشت، فریادی حنجره اش را می خراشید اما فرو می دادش، صورتش را در سینه نئیریوسنگ پنهان کرد تا او غم وجودش را نبیند،لرزش اشک هایی که می ریخت در وجودش نمایان شد؛ نئیریوسنگ که حالا می دانست خبری شده ؛دستی بر خرمن طلایی عشقش کشید و آرام او را نوازش کرد با همان لحن شوخ طبع همیشگی اش گفت:مگر نفله(الهه ابر) به نیستی رفته که فرزند آرینا جایش را بگیرد ،چرا می باری عشق من؟

هلیا کمی آرام شده بود با صدای گرفته ای لب باز کرد :راه من و تو از اینجا به بعد جدا خواهد شد ، من از مرگ و رسوایی نمیترسم، نمی خواهم تو را ،عشقم را به نابودی بکشانم؛ از من پرسشی نکن چرا که پاسخی برایت ندارم، از اینجا برو و هرگز به یاد من و برگشت به اینجا مباش.....

نئیریوسنگ بازوان هلیا را گرفت از آغوشش جدا کرد؛هلیا سرش را بالا نمیگرفت رنگ پریده و نزار ، چهره اش خیس از اشک و لبانش مثه آتش سرخ نبود؛

او را تکانی داد ؛ به من نگاه کن الهه گرما بخش ؛آیا این تو هستی که برای من از رفتن می گویی؟آنهم بدون هیچ پرسشی؟ بروم ؛برای اینکه زنده بمانم ! بی تو؟ تو از مرگ می گویی و من زنده بمانم بی تو! هرگز! الهه من! معبود من!

سیل اشک های هلیا جاری شد ،سرش را بالا گرفت، آبی چشمانش در اشکهایش غرق می شدند هر دم،نئیریوسنگ دوباره او را به آغوش کشید،آغوشی که جدایی دو معشوق را غیر ممکن کرد......

هلیا همه آنچه رخ داد بود و آنچه آیین الهه گان بود را برای نئیریوسنگ شرح داد و ناممکن بودن پیوندشان را!

از اینجا ؛ سرزمین الهه گان می رویم، می رویم به سرزمین من! سرزمین کاسیان؛ همانجا که مرز الهه گان و انسان هاکشیده شده است ، و دیگر هرگز به اینجا بازنمیگردیم. این سخنان نئیریوسنگ بود.

اما هلیا با ترس گفت: اگر گیر بیوفتیم تو را خواهند کشت و من !در حسرت تو تا پایان عمر خواهم سوخت.

ما گیر نمیوفتیم ! و من کنار تو می مانم تا پایان عمر....

حرفهای آن دو ساعتها ادامه داشت و آدونیس نیز کمی آن سو تر در خیال آنات غوطه ور بود؛آن سه آنچنان مشغول خویشتن بودن که حضور سایه وار شخص دیگری را احساس نکردند؛نرگال که شاهد ماجرا از دور بود به خود می بالید، شاد ازین بود که چه رازی را کشف کرده! هلیا !باکره الهه گان !فرزند آرینا !آنکه هرگز به موجود حقیری مثه او توجه نداشته حالا مرگ و زندگیش در دستان نرگال بود....

نرگال سراسیمه خودش را به قصر دونیاش رساند و آنچه دیده و شنیده بود را برای دونیاش بازگو کرد؛دونیاش بر آشفت،هر آنچه روی میز بود را به زمین انداخت شمشیرش را کشید رو به سوی نرگال گرفت؛ وای به حال تو نرگال!اگر دروغ گفته باشی!خودم هلاکت میکنم.....

به کائنات قسم که راست می گویم! آنها سپیده نزده فرار می کنند،کنار جنگل انبوه قرار گذاشتند....

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 18:45 توسط هلی |


هلیا با باری از غمی تازه به دوش با گامهای سنگین اما آرام ،وارد تالار جواهر نشان اتیس شد ، دونیاش الهه زمین های گسترده با قامتی بلند ردای کبود رنگی به دوش تاجی از نقره ظریف و جواهر نشان به سر با چشمانی به رنگ زمین و پر ولع به همراه خدمتکارش به سویش می آمدند تا ادای احترام کنند. (الهه زیر زمین،جنگ و شر)نرگال .

درود بر بانوی آسمان ؛ دونیاش سر فرود آورد و بوسه ای به دست هلیا زد ،نرگال هم به نشانه احترام با لبخندی موزیانه تعظیمی کوتاه کرد.

دونیاش اینجاست برای پیشکش هدیه ی پیوند آسمانی، راه را باز کرد تا هلیا از کنارش گذشت به سمت میز سنگی وسط تالار رفت شیئ روی کوسنی مخملین روی میز میدرخشید ، دونیاش ادامه داد گرچه این پیشکش ارزش بانوی آسمان را ندارد ولی این جواهر در اکسیر جوانی شسته شده است و بهترین استادان جواهرگر آن را ساخته اند دونیاش از زیبایی های جواهر می گفت هلیا به یاد آن روز بود که پیشکش عشق را دو عاشق به هم میداند ؛نئیریوسنگ همان شال اطلسی زربافت تنها یادگار مادرش را به بانوی آسمانی تقدیم کرد و هلیا دو گل از گل سر خودش را که نشانه دو عشق باشد را تقدیم معشوقش کرد؛ حلقه اشک در آبی چشمان هلیا گردابی ساخت و قطره ای از آن به روی کهربای جواهر افتاد ؛نورها در زیر پوست شیشه ای سنگ به چرخش افتادند رنگی ساختند که خبر از رسوایی عظیم می داد ؛ سرخ!!!

هلیا با دستپاچه گی قطره اشکش را از روی سنگ پاک کرد ؛ قبل از اینکه حرفی بزند تا توجیحی برای پیشکش نداشتن باشد، آدونیس سینه ای صاف کرد و گفت: بانو به علت کسالت و زمان کوتاهی که داشتند نتوانستند هدیه ای در خور شما تدارک ببینند،پوزش ما را بپذیرید.

دونیاش که از حالات مشکوک هلیا متوجه این ماجرا شده بود ، لبخند تلخی زد و گفت:امیدوارم هرچه زودتر کسالت بانوی من بر طرف شود، احترامی کوتاه کرد به همراه نرگال از تالار خارج شد......

در فکرم این است پای شخص دیگری در کار است سرورم! این حرفهای نرگال بود که ذهن دونیاش را هر چه بیشتر به هم می ریخت.

دونیاش؛هیچ میفهمی چه می گویی! هلیا !هرگز!

نرگال؛ پس برای چه ایشان حالی آن چنان داشتن؟ من برای اینکه به شما ثابت کنم پای شخص دیگر در میان است حاضر کشیک او را شبانه روز بدهم.

دونیاش که خودش هم همین فکر را می کرد اما برای حفظ منزلتش و دوری ازین خرده گویی ها و برای پی بردن به ماجرا ادامه داد:فقط این را بدان اگر اشتباه کرده باشی!عواقب بدی در انتظارت خواهد بود. می دانی که؟

نرگال پاسخ دونیاش را با لبخندی شیطانی داد و هر دو از کنار نگهبانان قصر گذشتند و به باغ رفتند.......

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 16:20 توسط هلی |


هلیا در سکوت راه پله ی پیچ دار کاخ را بالا می رفت، اشک بیناییش را گرفته بود گهگاهی دیوار ها و پله های سنگی را نمی دید  بی آنکه بداند کجا می رود راه را طی میکرد،دامن حریر پیراهنش ،جلوی پایش را میگرفت و او سکندری خوران پیش می رفت؛ آدونیس چند پله پایین تر در غمی حزین فرو رفته، در راه روی خاموش و نیمه تاریک دنبال بانوی آسمانیش قدم بر می داشت ، انگار دیوارها و مشعل های کاخ با خبر بودند چه رخ داده حتی باغ هم سکوت دردناکی داشت و صدای جیرجیر ،جیرجیرک ها که همه شب جشن و آواز شان به راه بود به گوش نمی رسید ، تنها فاخته ای آرام در انتهای باغ ناله سر می داد و باد که غریبانه مثل گربه ای که راه را گم کرده باشد، پنجه بر دیوارها می سایید و زوزه میکشید.

به نظر آدونیس آمد چقدر راه طولانی است پایان ندارد هر شب انقدر زمان نمیبرد تا به اتاق بانو برسند؛در این فکر بود که جسمی گرم در آغوشش افتاد از حرارت بدنبی هوش هلیا دست به عقب کشید و در تاریک و روشن نور مشعل ها ،چهره گر گرفته و  لبان سرخ هلیا را دید که گویی آتش در زیر پوست سفیدش زبانه میکشید.

آرام پیکر بانو را از زمین بلند کرد در نیمه تاریک راهرو بالا رفت،قطره های عرق از گرمای تن هلیا، روی صورت آدونیس می دوید، حرارت آنقدر زیاد بود چنانکه انگار می خواست با این گرما دنیا را آتش بزند تا خدای تقدیری نباشد که برایش عشق برگزیند.

دو سرباز کنار درهای چوبی تالار هلیا ،در را باز کردند ، آدونیس داخل رفت و هلیا را آرام بر تخت گذاشت با خود اندیشید چه کند؟بعد از مدتی فکر به این نتیجه رسید که باید آرینا را خبر کند و او را در جریان همه اتفاقات گذارد، تا او خودش مشکلات را حل کند، برخاست و نگاهی به چهره داغ و پریشان بانویش اندخت که در خواب می گریست از درون می سوخت و اشک  چشمانش این آتش درون را خاموش نمیکرد؛ لحظه ای درنگی کرد ؛نه آدونیس! این اگر عاقلانه راه هم باشد بهترین راه نیست آرینا الهه ای آئین پذیر و قانونمند است اگر بداند فرزندش عاشق شده آن هم عاشق یک انسان! بر طبل رسواییش با دستان خودش خواهد نواخت، نه آدونیس! به دنبال چاره ای دیگر باش.کنار بانویش نشست تا سحرگاه در فکر بود از بانویش مراقبت میکرد تا ذره ای حرارت وجود او را کاهش دهد.

چشمان هلیا باز شد ، در تاری دیدگانش چهره رنگ پریده و خسته آدونیس را دید که با لبخند همیشگی اما غمناک او را می نگرید،ناگهان به یاد آورد شوم ترین روز زندگیش را سیل اشک از چشمانش جاری شد، خواست چشم ببندد آدونیس با صدایی لرزان گفت:دونیاش در تالار اتیس منتظر بانوی من است مادرتان بارها پیغام فرستادند که سریعتر به تالار بروید ؛هلیا به طاق های گره خورده سقف خیره بود در ذهنش فقط نئیریوسنگ قرار داشت نه در ذهنش بلکه در همه وجودش؛ فکر بودن با شخص دیگری روانش را ویران می کرد و از طرفی می دانست چه عصیانی کرده اگر دربار الهه گان بفهمند، نئیریوسنگ در دم کشته خواهد شد نه! بودن با دونیاش در حسرت عشق نئیریوسنگ بهتر از مرگ کهن معشوق است . از جایش کنده شد سقف، تالار ، پنجره ها و قندیل ها دور سرش به گردش افتاد؛ دستی او را از افتادن رهاند، آدونیس ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 16:11 توسط هلی |


هلیا حال میدانست کهن معشوق او؛ نئیریوسنگ (مرد شیر اندام)یکی از فرماندهان سپاه امپراطوری بزرگ کاسیان و علیه دیوان میجنگد و نئیریوسنگ هرگز به ذهنش خطور نمیکرد دل در گرو الهه ای ببندد. او سر بر پای بانوی آسمانی میگذاشت از جنگ ها دلاوریهاش می گفت هلیا با آرامش تمام دست بر موهایش میکشید به سخنانش گوش می داد ، ساعتها درسکوت دست در دست  به هم خیره می شدند با نگاه صحبت میکردند.

روزی ایمیریا(ایزد تقدیر)آرینا را به کاخش فرا خواند؛ و به او اعلام کرد: زمان آن رسیده که تو برای فرزندت همسری بیابی تا گرمای درونیش را به جهانیان عطا کند و دونیاش (الهه زمینهای گسترده) بهترین همسر برای فرزند تو خواهد بود چرا که قدرت این دو با هم سازگار است و دیگری را رد نمیکنند و  من از علاقه دونیاش  به فرزندت با خبرم. هلیا را خبر کن که هر چه زودتر جشن را برگزار کنید.

آرینا سر به اطاعت پایین آورد و بدون پشت کردن به ایمیریا از تالار خارج شد و در پوستش نمیگنجید چه افتخاری بالاتر از این که دخترش همسر برترین الهه زمین خواهد شد و چه چیز بهتر از اینکه دونیاش دلبسته دخترش است با خود فکری  کرد یاد خواب هلیا افتاد پس تعبیرش همین است... و با عجله به سمت قصر خود به راه افتاد.

غروب، هلیا به همراه آدونیس به قصر رسید و بلافاصله به تالار مادر خوانده شد؛

درون تالار آبی ،آرینا سنگفرش های شیشه ای را با عجله طی میکرد و دوباره از اول تکرار میکرد؛ هلیا با احترام وارد تالار شد و لحنی آرام : مادرم مرا صدا کردند؟

آرینا: فرزندم مثل از نسیم  هم آرام تر است، کی آمدی؟ ورودت را متوجه نشدم!

فرزندم! شادمان باش که نوید معشوق کهنت به سرانجام رسیده تو به زودی همسر دونیاش خواهی شد.

هلیا به ناگاه در تاریکی عظیم فرو رفت، سخنی برای گفتن نیافت و برق چشمانش به اشک تبدیل شد ،سر به نشانه احترام فرود آورد از تالار خارج شد.

آرینا آنقدر از این وصلت خرسند بود که شکستن فرزندش را ندید و در فکر تدارکات جشن تالار را طی میکرد…

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 10:49 توسط هلی |


آن زمان که  الهه ها و انسانها و دیوان و پریان موجودات افسانه ای دنیایی واحد داشتند، خیلی پیش از این زمان کنونی جایی در افسانه های کهن یا شاید همان آغاز آفرینش؛

آرینا (الهه خورشيد) فرزندی از خود را كه نيروي گرماي درونش بود به نام هليا

به زمين روانه كرد، تا چهار اخشيج (چهار عنصر كائنات) او را در زمين ياري نمايند.

وایو (الهه باد) سرودي شبانه ولالايي شد براي خواب بانوي آسماني.

آناهیتا (الهه آب) چشمه اي پر از تازش براي بانو هليا ساخت.

ارمیتی ( الهه خاك)شادمان كه بانو برآن گام خواهد گذاشت.

آشا(الهه آتش) پيچشي ساخت به ژرفاي آفرينش كه گرماي دروني بانو در آمدنش به زمين باشد.

و آدونیس(الهه گياهان) تك گلي را شكوفا كرد تا بر زلف هليا نشيند. بدین ترتیب هلیا شاهزاده آسمانی پا بر زمین نهاد و دلبر موجودات جهان شد .

سالها گذشت این بانوی آسمانی روز به روز زیبا تر و جوان تر میشد و بر تعداد دلدادگانش در میان موجودات آفرینش افزوده میشد از الهه گان و پریان گرفته تا دیوان و اهریمنان .

تا اینکه شبی در آغوش باد خوابی عجیب دید که ستاره ای درخشان با سرعتی زیاد از آسمان در قلب بانو جایی گرفت  این خواب را چندین شب پیاپی دید تا جایی که بر آشفته شد و نزد  آرینا مادرش رفت برای او آنچه را که چندین شب می دید بازگو کرد؛ آرینا فرزندش را به آغوش کشید و  به او نويد آمدن كهن معشوق را داد و نخستين آواي عشق "آه" آفريده شد....

روزی بهاری هلیا به همراه آدونیس در نزدیکی عمارتشان کنار چشمه ای روی چمن های سبز و تازه خوابیده بودند ، هلیا بی توجه به حرفهای آدونیس که از آنات (همسر آدونیس) و زیباییش میگفت و اینکه او را روزی به همسری خواهد گرفت و غرق در افکار آمدن معشوق خود که کیست؟ و از کدام نژاد؟ و یا از کدامین رسته موجودات است ؟به دور دست ها خیره بود ؛ به ناگاه از جایش کنده شد گویی جاذبه ای او را به سوی خود میکشاند درست مثل خوابی که دید بود نوری از دور با سرعتی باور نکردنی به سمتش می آمد، صدای تپش قلبش در گوشش مانع از شنیدن سخنان آدونیس میشد و هر چه آن شی نورانی نزدیکتر میشد این صدا اوج میافت؛ و تصویر آن نورانی واضح تر میشد، جوانی تنومند و زیبا از نژاد انسان سوار بر اسب با سرعتی کمتر از قبل به سمت چشمه می آمد. موهای قهوه ای و بلندش در باد تاب می خورد و روی  صورت  خسته و آفتاب سوخته اش را می پوشاند و با چشمانی روشن و نجیب که به زمین دوخته شده بود پیش می رفت  ، قلب دختر را از جایش کند و مبهوت وجود آن مرد کرد.

جوان با حرکتی نرم و چابک از اسب پایین آمد، قامتی بلند و کشیده داشت و بی آنکه نگاهی به اطراف بیاندازد به طرف چشمه رفت ، ظرف آبی که به کمر داشت را درون آب کرد و جرعه ای از آب نوشید؛ هلیا خیره و بی اختیار دست آدونیس که او را گرفته بود پس زد و  به سوی جوان رفت ، مرد جوان حواسش به دست زخم خورده اش بود و بدنبال تکه پارچه ای میگشت تا زخمش را ببندد؛ دست گرمی بازویش را فشرد در چشم بر هم زدنی با پارچه ای لطیف و ابریشمین  زخمش بسته شد و صدایی گرم و دلنشین گویی ازحنجره ای  ماورایی بیرون می آید در گوش جوان طنین انداخت؛ انسان های جنگجو ، همیشه بدنبال قدرت .....

سر بلند کرد تا چهره صدا را ببیند؛ گرمایی دلنشین در دلش نشست . صورتی زیبا و نورانی که با موهایی از جنس تلالو خورشید پوشیده شده بود، چشمانی آبی به رنگ کرانه آسمان که همه جهان را در آن میشد دید، لبانی همچون گویی سرخ آتشین و صدایی گرم که در وجود خسته مرد آرام آرام جان میگرفت، در لحظه چشم در چشم شدن جوان و هليا تمام دلباختگي هاي زمين را در چشمان يكديگر سرائيدند اما نمونه اي از عشق معنوي خود را نيافتند.

و دانستند كه عشق آنان آسماني است و ذره اي از عشق بي نهايت خداوندي است كه تنها خدا نشان از دلباختگي هاي بسيار دارد.

جوان با پرتوي روشنايي خورشيد به درون هليا پيوست.

آهي بلند آفريدگان را فرا گرفت كه لرزه بر چهار اخشيج افكند و سكوت زميني شكسته شد و عشق جاودانه شد. هلیا کهن معشوق خود را یافته بود......

ادامه دارد....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 16:55 توسط هلی |


سلام.

قراره که قصه گو بشم ولی چون دلم از یکی از رفقا خیلی گرفته اول این ماجرا ترو عریف میکنم.

دوستی ما از سر میز و کنار هم نشستن شروع شد،تو دبیرستان و هنرستان و هر جا که فکر کنی عین دو تا خواهر با هم بودیم به قولی رفیق گرمابه و گلستان بودیم همه جیک و پیکمون با هم بود یه پنجشنبه هم دیگه رو نمیدیدیم افسردگی میگرفتیم و این حرفا حتی دانشگاه هم ما رو از هم جدا نکرد این زمان دوستی ما هفت سالی میشه.....

تا اینکه کم کم یه شازده از راه رسید دل رفیق ما رو به چنگ آورد چه قدر  با هم حرف زدیم و خندیدیم سر این قضیه  اما خنده های من زیاد طولانی نشد دیگه رفیق من واسه من ،رفیق نشد .

خنده های تو خیابونمون از کلاس تا خونه از خونه تا کلاس تو پارک و موزه و گالری تبدیل شد به سکوت من و صحبتای عاشقانه پای موبایل اون دو تا؛

از هم دور شدیم خیلی دور،

درد و دلامون واسه من پیشم موند و اونم یه گوش تازه پیدا کرد،

بیرون رفتنای دو نفریمون شد سه نفری و سکوت دلگیر دوباره من! 

و جالبتر اینکه رفیق ما به گمونش اومد نکنه یه وقت ما نظری به اون بنده خدا داشته باشیم  توی همین بیرون رفتنای سه نفری یه حرفی زد که دل من و حرمت این دوستیه هفت  سالمون با هم یه جا شیکست.

دل من شکست رفیقم نفهمید که یه دلی گرچه از جنس خودشه ولی مثه یه خواهر دوسش که داره

رفیق من نفهمید فرق بین عشق و دوستی رو

نفهمید شکستن دل دوستشو.........

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 18:20 توسط هلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

آه
گاه پایان
آوای خوش رستگاری


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

سکوت وحشی
Amon ami
samhefen
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin